تبلیغات
دستنوشته های یه آدم فضایی - متن ادبیم!!!!

دستنوشته های یه آدم فضایی

کاش هیچ وقت این مسیرو نمیومدم...

سلام دوستان!

بازگشتمو تسلیت میگم بهتون.... شوخی کردم تبریک و تهنیت میگم باز گشت

غرور آفرینمو در این روز میمون!

شارژ نت همانا و حمله ور شدن من به این پی سی ذلیل مرده همانا! هرچند

ساعات  2 تا 7 بامداد-میدونی دلیل اینطور ادبی نوشتن چیه؟ حالا میفهمی-

رایگان است دست بردن به این دهکده! ولی خواب چنگ بر نمیزند از این جان

آواره ی من!!!! ضمن این که باید صبح واسه رفتن به مدرسه زود بیدار شم!


متن زیر کار ادبی بنده هستش  که  دیروز تو تایم استراحت  نوشتم! بخونید و

حال کنید!

در پی نوشت هم باید بگم هدف من از نوشتن این نوشته هیچی نبوده(محضا)

باز فردا نیا بگو چه مرگت شده ... من هیچیم نیست... همه چی خوبه و دارم

درسامو میخونم!

 

بمون...


بمون عجیجکم!


بمون که تنها دلیل بودنم تویی! بمون که اگه نباشی یک لحظه هم دووم نمیارم!


هر صبح از خواب بلند میشم و با خودم میگم چی میشد اگه نمی دیدمت؟چه

بیهوده زندگی کردنی بود!


منتظرم ! منتظرم فقط برای روز وصال! آرزویم باز دیدنت است! بیا تا بار دیگر

من و تو ما شویم!!


بیا که نبودنت مساوی غروب من است! بیا که با طلوع قدمت زندگیم جان تازه

ای بگیرد! بیا تا بار دیگر به روز های خوش گذشته باز گردیم!


آه! که چه تلخ و سخت است غم فراق دوست... چه سخت است

خوابیدن... چه تلخ است بیدار ماندن ... بیا تا زندگی کنم! بیا تا آمدنت

انتهایی  باشد بر این همه نا شکری! دیگر خدا نیز خسته شده از این همه ناله ی

من! می دانی چقدر هوای خنده هایت را کرده ام؟ دلم درد میگیرد آنگاه که

عکست را میبینم و با خود میگویم.... زیبای من !خورشید من! از پشت ابر بیا

بیرون! بیا تا باز خنده به لبان  وشادی به دلان خسته مان بازگردد! بیا تا باز گم شویم

در آرزوهایمان و آنگاه که زمان میگذرد و دستانمان به وصال می رسند! بیا تا خود

نیز به وصال رسیم! بیا تا معنای عشق جاویدان و همیشه پایدار را نشان دهیم و

ثابت کنیم هنوز دلسوختگان جایی ولو اندک در این جهان پر محنت دارند!آخر

تو که نمیدانی شادی بدون تو برایم غریبه است ! تو نمیدانی که روز های بدون

تو برایم همان زندگی پوچ است و امیدی که برای ادامه دادن به این بیهودگی

دارم تنها دوباره دیدنت است ... یاد آوری خاطرات خوش گذشته جان تازه

ای  به من میبخشد تا بتوانم با این دوری لعنتی کنار بیایم!


 غم را گم کردم از آن لحظه ای که چشم به چشمان زیبای فریبایت دوختم...

شادی   را گم کردم از آنگاه که کلمه ی خداحافظی هر چند سخت بر زبانم جاری

شد! رفتی و رفتم و در این میان نادانسته هیولای غم را باز در دل های عاشقمان جا

دادیم! بیا و نجاتم ده از دریایی که از آن زمانی  که گمت کردم در آن غوطه

ورم!

تا دیر نشده بازگرد گل من!و بدان که هر روز که از رفتنت میگذرد یک سال

است در عمر من!


بیا تا چشمانم کور نشده از این همه حزن و اشک ... بیا تا سینه ام پر نشده از این

همه غم و درد...


 بیا ...


به خود میگویم که این همه غم و غصه راه به جایی نخواهند یافت!


به خود میگویم که این طعم تلخ تنهایی در انتهای کار نخواهد توانست در وجودم

رخنه کند!


 به خود میگویم که همچون کوهم.... و این مسائل اثری نخواهند داشت حتی سر


سوزنی  در روح بیچاره ام و... تو را سرانجام خواهم یافت!


نگو که حقیقت دقیقا مقابل این چیزی است که نوشتم! عجیجکم! بدان که ورد

زبانم تنها همین عبارتی است که به طور هولناکی برایم شادی بخش است :


 روز وصالم آرزوست...


نوشته شده در 3 آبان 90 ساعت ساعت 21 و 44 دقیقه و 09 ثانیه توسط Mr.Alien . نظرات |


[تو آرشیو]
Template By : Pichak