تبلیغات
دستنوشته های یه آدم فضایی - قهقرا

دستنوشته های یه آدم فضایی

کاش هیچ وقت این مسیرو نمیومدم...

چشامو باز می کنم... نور زرد رنگ چراغای تیر برق تو صحن مسجد

 افتاده،هوا خشکه...یا شاید اشک چشام به خاطر غم بزرگیه که رو

 دلم سنگینی می کنه. باز مثل همیشه تنها یه گوشه نشستم و

 تنها دلخوشیم یاد یه وجوده! صدای اذان میاد...یه نفر میاد پیشم

 میشینه و میگه چطوری حسین؟دهنم قفل شده...به زحمت با سر

 اشاره ای میکنم و چیزی نمیگم... دستام عرق کرده...حس میکنم

 دارم از درون آتیش می گیرم! ولی بیرون سرمای سگ کش و گزنده

 ای احساس میشه...چشامو می بندم.... انتظار دارم خیسی

 اشکو رو گونه هام حس کنم،ولی اشکام یخ زدن;احمقانه می

 خندم...حالا کورم، کاش می شد همیشه اینطوری نسبت به همه

 چی کور بود... داغ و داغ تر میشم! بیرونم سرد و سرد تر...تو یه

 جهنم یخ زده گیر افتادم... تظاهر به نماز خوندن می کنم هر چند

 فکرم مغشوشه! نماز تموم میشه...بی اراده دل به ندای قرآن

 میدم...بلکه آروم شم،ولی سر و صدا نمیزاره! مردم تو هم

 میپیچن،اکثرا واسه چای و شیرینی موندن، درست مث من، چایو

 بدون قند میخورم انتظار دارم شیرینی بتونه تلخیه چایو جبران کنه،

 شیرینی بر میدارم...اه! تلخ تر از چایه...چه شیرینیه تلخی! مردم

 میخندن...دوستم میخنده...منم میخندم...ولی خنده  عمیقا دلمو

 به درد می آره... این جا یه جهنم مزخرف...بیشتر نیست!



و من...نفرت انگیز ترین موجودیم که تا حالا خودم دیدم...


نوشته شده در 6 تیر 91 ساعت ساعت 12 و 53 دقیقه و 15 ثانیه توسط Mr.Alien . نظرات |


[تو آرشیو]
Template By : Pichak