تبلیغات
دستنوشته های یه آدم فضایی - فنچ خورانــــ . . . . . . . . .

دستنوشته های یه آدم فضایی

کاش هیچ وقت این مسیرو نمیومدم...

سلام

داستانیست طبق واقعیتی فاجعه بار در زمین خاکی و آهنی ما که من یا بهتر آن کسی که مرا ترغیب کرد به نوشتنش صلاحش را دانستم در این صفحه ی اینترنتی مندرج کنمــــ.... . . .  .    .     .      .     .

روایت است پادشاهی بود در سرزمینی گرم و سوزان با خدم و حشم فراوان و جلال و شکوه بی حد و حصر آن طوری که میگفتند قدرت زیادی داشت و برایش شکست و هزیمت معنایی نداشت...

امّا چون رسوم این سیاره این گونه است که همگی به روی سگ او هم می رسند... پادشاه داستان ما نیز روزی به درد وحشتناکی مبتلا شد که هیچکس در سراسر  جهان یارای مداوای آن را نبود و پادشاه بیمار دردمند عاجزانه دست به دامان هر طبیب و هر روش طبابتی می شد تا بلکه ذرّه ای از آن درد جان کاه را حس نکند... پادشاه افلیج و علیل شد و نرم نرمک داشت به این نتیجه می رسید که همه ی ملک و کاخ و منال و مالش را همان بیماری به یغما برده و او ناگزیر به ترک این جهان است.

امّـــــــــا...

سر انجام فرشته ی نجــــات از سرزمینی دور آمد و همراه خود روش طبابت را هم آورد. پادشاه نیز خوشحال و مسرور از این  واقعه بلادرنگ طبیب را فراخواند و مداوای دردش را تمنا کرد...

طبیب اول نگاهی مرموز کرد و سپس لبخندی ژکوندانه کرد و سرانجام با قهقه ای فجیع روش را گفت... طبق این روش پادشاه می بایست به شهری در کویر لوتی که در همین ایرانمان موجود است می رفت جایی که در آن گیاهی خاص می روید گیاهی که آن را بوش می نامیدند...! رفقایم خلاصه این که پادشاه مهاجرتی کرد به آنجا وشهری ساخت تا در آن خود و خانواده اش بزیند  و نام شهر را هم ........ گذاشت.

طبیب بعد از مهاجرت به محل مداوا شرح طبابت را گفت و پشت سر خود فک های باز مانده ی پادشاه و وزرا و ... رها کرد و گم شد و تاکنون نیز گزارشی از وجودش نیامده است، طبیب گفت: پادشاها! اعلی حضرتا! چاره ی کار شما و گشاینده ی گره شما تنها خوردن گوشت پرنده ای است که آن را با نام فنچ می شناسید. همان پرنده ی کوچک اندامی که همه جای کره ی زمین یافت می شود. اگر روزی ده وعده گوشت فنچ طبخ کرده و نوش جان کنید دردتان درمان می شود......

خلاصه آن که پادشاه مطبخ را به کارانداخت و شروع به شکار فنچ ها کرد و با پخت گوشت آن ها هرروز بهتر از قبل می شد تا سرانجام کار تندرست و سالم به آغوش خانواده بازگشت و بلافاصله هفتاد شبانه روز جشن و سرور در سراسر ملکش برگزار کرد و ....

و امّا بعد از این کار پادشاه وزیرش را فراخواند و گفت: از این پس به یمن مداوای من و پاکی گوشت فنچ، مردم کشور من باید  هر روز 10 وعده فنچ بخورند بدون هیچ عذر و بهانه ای!

وزیر نیز اطاعت امر کرد و از آن پس مردم به خوردن فنچ ها مشغول بودند و...

امّا روزی وزیر صادرات واردات به نزد پادشاه آمد و گفت : اعلی حضرت! از هنگامی که امر به خوردن فنچ نموده اید تمام فنچ های خاک ما رو به کاهش گزارده اند و هم اکنون ما فقط واردات فنچ داریم چون در کشور خود ما دیگر یافت نمی شود پرنده ای...! :(

پادشاه پس از کمی فکر گفت: بسیار خب حق با توست. از این پس در هر سال تنها یک روز مردم گوشت فنچ بخورند تا صرفه جویی هم شود.!!  روز فنچ خورانـــ....

و مردم هم با شادی به سراغ برنج و ... رفتند و پادشاه را مدح گویانه ستایش میکردند!

و سرانجام....

فلانیی که هر سال یک فنچ بیچاره را قربانی میکنی و دست آخر هم استخوان هایش را جلوی لاشخور ها می اندازی کمی به مظلومیت این بیچاره فکر کن وبدان  این کاری که میکنی رسمیست که پدر جدت روزی در این شهر خراب شده بنا نهاد... رسم فنچ خوران... که همچون خوره ای به جان این خرابات افتاده...

 

ه.ا: هستش این پروفایل توی بلاگفا. اکثرا برای دفعه ی اول در مورد سیاست ازشون سوال شده مینویسن : ما وسیاست؟ استغفرالله. ما رو قاطی این بازیا نکنین و .... P:

ه.ا: هستن این آدمایی که علاقه ی وحشتناکی به خوردن گوشت فنچ دارنـــ....

ه.ا: هستن این آدمایی که دوس دارن منو متهم به خوردن گوشت نجس فنچ کنن... لامصبا!

پ.ن: مخاطب(دوست و دشمن)

پ.ن: من از کسی نمی ترسم... از تمسخر بقیه... از هیچی. من یکیو دارم که هیچکدوم شما ندارین.. به جرأت میگم هیچکدومتـــون...

د.ن: اگه باشی (محمد اصفهانی)

ف.ن: نمیدونم چی داری که به من خیلی شبیهی؟

تقدیم نامه:

به احسان: تو عمرا منو بشناسی! ها ...!

به مهرداد: داداشی ما یه عمره دنبال یه دوربین مدار بسته ایم! تو واسه 5 جور کن باقیش با من :دی

به جواد: آره داداش! اینجوریاس!

به خودش: نه بابا! ما فضاییا یه ضرب المثل داریم میگه یه خر همیشه خر می مونه!

به بهزاد: وقت مال من نبود.

به شکارچی فنچ: نه عزیز.... اینطوریا نیستش. ینی من نمیذارم آشغال!


بی ادبی بود یه نرمه ... شرمنده!

اینجا!


نوشته شده در 2 اسفند 90 ساعت ساعت 22 و 27 دقیقه و 35 ثانیه توسط Mr.Alien . نظرات |


[تو آرشیو]
Template By : Pichak